بچه ها سلام

یه شماره میخوام بدم اونا که اعتقاد به استخاره  و علم جبر و مشورت قرآنی دارن اگه به مشکلی خوردند بزنگن مخصوصا جوونا.

این شماره فقط ۹ تا ۱۰ شب جواب داده میشه هر روز.

۰۲۵۱۶۶۵۶۶۶۷

حاجاقا رضوی

ماله قمه کد قم رو برای این کذاشتم.

 

ممنون

بچه ها ممنون که دعا کردید از سمیرا و از همه ممنونم

مشکلم حل نشده اما حالم کمی بهتره بزنید به تخته ای چیزی

کلی پست گذاشتم حالشو ببرید البته منبعش وبلاگ یکی از بچه هاست که تو وبلاگ نظر داده و بزودی هم با افتخار لینک میشه.

اینم میگذره

این نیز بگذرد!!!

پادشاهی حکیم شهرش را فراخواند و از او خواست تا جمله ای برای او بنویسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد.

حکیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد فقط زمانی آن را باز کند که احساس کرد به آن نیازمند است. چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت؛ جنگی سخت که به دشواری از پس آن برمی آمدند. متاسفانه جنگ رو به شکست پیش می رفت و پادشاه خسته و درمانده بالای تپه ای به دام افتاد و در اوج ناامیدی به یاد انگشترش افتاد و آن را گشود. دید که در آن نوشته است:

"این نیز بگذرد!!!"

با خواندن این جمله جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد.

زمان برگشت به شهرش مردم جشنی برایش برپا کردند و او را غرق در گل و سرور و شادی کردند، پادشاه در پوست خود نمی گنجید.

در همین حال که احساس بزرگی و غرور او را فراگرفته بود باز به یاد انگشترش افتاد. آن را گشود و بار دیگر این جمله را خواند:

"این نیز بگذرد!!!"

داستان آموزنده

 جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. 

او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشم.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، وسایلش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود  . . . !!!!

!!!!!!!!!!!

این و همیشه یادت باشه، جایی که تو ایستادی


آرزوی یکی دیگه است.

7 اصل بیل گیتس

هفت اصل بیل گیتس

بیل گیتس در یکی از سخنرانی هایش در یکی از دبیرستان های آمریکا اصول موفقیت خود را اینگونه برشمرد:

اصل اول: در زندگی همه چیز عادلانه نیست، بهتر است ب این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قائل نیست. در این دنیا از شما انتظار می رود قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید کار مثبتی

اصل سوم: پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می کنید آموزگارتان سختگیر است سخت در اشتباهید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستوران ها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگ های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار یک فرصت بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستیدپدر و مادرتان را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد شوید پدر و مادرتان هم جوانان پر شوری بودند و به قدری که به نظر شما می رسد ملال آور نبود.

!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انسان هم می تونه دایره باشه هم یه خط راست،

انتخاب با خودته ،


تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی ...

برام دعا کن دوست من...

برام دعا کن دوست من

همین روزا بمیرم

حالا که من تنهام میخوام

همین جوری بمیرم

یه روز خوش ندیدم و

نمی خوامم ببینم

خرابه سقف این دلم

همین روزا میریزه

تو هم دعا کن که شاید

کمی زودتر بریزه

بچه ها نظرات رو خوندم ممنون که متوجه نبودم هستید اما داغونم

دعام برای یک روز براورده شد

الان درام پر پر میشم

تو رو به حسین قسم دعا کنید

آخه یکی بگه گناهم چیه؟؟؟

چرا باید زندگیم داغون بشه

دلم پره بجه ها دعا کنید

دعای کسی در حق دیگری میگیره مرسی

منتظر معجزه هستم یعنی میشه؟؟؟؟

منکه امید دارم از نا امیدی میترسم

دعام کنید منتظر پی ام های گرمتون