سخنی بس حق!!!!!
درشب زسپیده یادکردن نتوان
دردیست درون سینه تنگم که
گفتن به کسی ودادکردن نتوان...............
اینم شعری با منبع:
درشب زسپیده یادکردن نتوان
دردیست درون سینه تنگم که
گفتن به کسی ودادکردن نتوان...............
اینم شعری با منبع:
یاد باد انکه مرا یاد آموخت آدمی نان خورد از دولت یاد
هیچ یادم نرود این معنی که مرا مدار من نادان زاد
پدرم نیز چو استادم دید گشت از تربیت من آزاد
پس مرا منت از استادبود که به تعلیم من استاد استاد(ایستاد)
هر چه می دانست آموخت مرا جز یک اصل که ناگفته نهاد
یاد استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد
نمی دونم شعر از کیه؟؟؟!!!!
قایقی در آن می اندازم
جنس این قایق من از سنگ است
قایق دلم تویی دلم برایت تنگ است
نیلوفر آبی
این همه بی تابی
من ماندم و عشقت
این همه ویرانی
سهم من از تو من
سهم تو از من.من
و ادامه دارد..........
کپی برداری فعلا مدیونی دارد................
جدایی از اونم سخت تر
اما میدونی سختر از همه چیه؟؟؟!!
اینه که ندونی باید منتظر بمونی یا جدا شی؟؟؟
آره به نظر من ندونستن رفتن و موندن سخت تر از همه چیزه
اونی که دوست داره تو دوسش نداری
اگرم دو نفر هم دیگر و دوست داشته باشن خدا یا بهتر بگیم زمونه جدا شون میکنه
همیشه هم یه حکمت داره که کسی نمی دونه
گله از حکمت و خدا نیست گله از اینه که خدا میتونه اونایی که همو میخان رو جوری تقدیر کنه که حکمت تو رسیدنشون باشه نه جدایی شون
پس چرا نمی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟
این نیز بگذرد!!!
پادشاهی حکیم شهرش را فراخواند و از او خواست تا جمله ای برای او بنویسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد.
حکیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد فقط زمانی آن را باز کند که احساس کرد به آن نیازمند است. چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت؛ جنگی سخت که به دشواری از پس آن برمی آمدند. متاسفانه جنگ رو به شکست پیش می رفت و پادشاه خسته و درمانده بالای تپه ای به دام افتاد و در اوج ناامیدی به یاد انگشترش افتاد و آن را گشود. دید که در آن نوشته است:
"این نیز بگذرد!!!"
با خواندن این جمله جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد.
زمان برگشت به شهرش مردم جشنی برایش برپا کردند و او را غرق در گل و سرور و شادی کردند، پادشاه در پوست خود نمی گنجید.
در همین حال که احساس بزرگی و غرور او را فراگرفته بود باز به یاد انگشترش افتاد. آن را گشود و بار دیگر این جمله را خواند:
"این نیز بگذرد!!!"
او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشم.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، وسایلش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود . . . !!!!
این و همیشه یادت باشه، جایی که تو ایستادی
هفت اصل بیل گیتس
بیل گیتس در یکی از سخنرانی هایش در یکی از دبیرستان های آمریکا اصول موفقیت خود را اینگونه برشمرد:
اصل اول: در زندگی همه چیز عادلانه نیست، بهتر است ب این حقیقت کنار بیایید.
اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قائل نیست. در این دنیا از شما انتظار می رود قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید کار مثبتی
اصل سوم: پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم: اگر فکر می کنید آموزگارتان سختگیر است سخت در اشتباهید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزی در رستوران ها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگ های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار یک فرصت بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستیدپدر و مادرتان را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد شوید پدر و مادرتان هم جوانان پر شوری بودند و به قدری که به نظر شما می رسد ملال آور نبود.
تا اینجاش درست بوده
ولی تا به آخرش نرسه نتیجه معلوم نیست
ببخشید مشکلو نتونستم بگم
بازم دعا کنید برام
کسي مثل خودم شاد
کسي مثل پرستو در انديشه ي پرواز
کسي بسته و آزاد اثير قفسي باز
کسي خنده کسي غم
کسي شادي و ماتم
کسي ساده کسي صاف
کسي درهم و برهم
کسي پر ز ترانه
کسي مثل خودم لال
کسي سرخ و رسيده
کسي سبز و کسي کال
کسي مثل تو اي دوست مرا يک شبه روياند
کسي مرثيه آورد براي دل من خواند
من از خواب پريدم شدم يک غزل زرد
و يک شاعر غمگين مرا زمزمه مي کرد
بهاره خانم
عاشقت شد و سپس رسوا شد
از تو پرسیدم من.که تو هم دل داری؟
تو فقط میگفتی دل من گم شده است
حال من مرده ام و می بینم...
تن من در فبر و دل تو پیدا شد
شاعر: م.ب
حقیقت مرد از نظر .....(بعضی ها)
مردان در صید عشق به وسعت نا متناهی نامردند
گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده باشند همین که مطمئن شدند
مردانگی را در کمال نامردی به جا می اورند
به خدا عشق به رسواشدنش مي ارزد
به مجنون و به ليلا شدنش مي ارزد.
دفتر قلب مرا واكن و چيزي بنويس.
سخن عشق به امضا شدنش مي ارزد.
گرچه من تجربه اي از نرسيدن هايم ...
كوشش رود به دريا شدنش مي ارزد.
دل من در سبدي عشق به نيل تو سپرد
نگهش دار به موسي شدنش مي ارزد
منتظر یه نامه
وقتی که یارم بیاد
پایان غصه هامه
گفتی که بودن تو رفتن آبرومه
چی میشد عاشق بشی
این هنوز آرزومه
هر چی داشتم صداقت
کردی بجاش خیانت
همش بهم میگفتی
جدایی شده عادت
هنوز با تو یه رنگم
هنوز دلم همونه
ولی دله سنگ تو
مثل رنگین کمونه
میدونی که عاشقم
منو نگاه میکنی
تا که دیوونت میشم
منو رها مکنی
شاعر: م.ب
تو در خیال من بازیگری کوچک/
من نقش یک عاشق/
تو بازی ام کردی/
چون گریه میکردم /
کوتاهترم کردی/
چون عاشقت بودم/
دیوانه ام کردی/
آسان بریدی دل/
ویرانه ام کردی/
حالا که تو رفتی /
پایه تو میمونم/
چون دل نشد آرام/
اینگونه می گویم/
هر چند من نقشم/
هرچند کوتاهم/
اما بدان عشقم/
در یاد میمانم/
/////////////////////شاعر:م.ب
بخش جدید وبلاگمون یه بخش جالبه هرکی میاد تو این بخش یه جمله باید بسازه با ۴ کلمه زیر
مدیون هرکی بی ذوق باشه تو نظرات میتونید بگید ساخته هاتون رو که به اسم خودتون یا وبلاگتون ثبت میکنم
با تشکر
۱-عشق
۲-نفرت۳
-خیانت
۴- دوست دارم
فرستاده:۲۰ ساغر
چشم، چشم، دو ابرو،
نگاه من به هرسو
پس چرا نیستی پیشم،
نگاه خیس تو کو
گوش گوش دوتا گوش،
دودست بازیه آغوش
بیا بگیر قلبمو،
یادم تو را فراموش
چوب، چوب، یه گردن،
جایی نری تو بی من
دق میکنم میمیرم،
اگه دور بشی از من
دست، دست، دو تا پا،
یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی
بی تو نمیرم هیچ جا
من، من، یه عاشق،
همون مجنون سابق
من، من، یه عاشق
، همون مجنون سابق
باریکلا نازنین
قلب من دست تو بود
دید آخر خورد زمین
آره قلب من شکست
تیکه شد روی زمین
تو خیالتم نبود
دیدی و رفتی همین؟
بودنت تو قصه بود
توی رویا های من
رفتی و قلبم شکست
گوشه ای ساکت نسشت
چشماشو آروم بست
قلب من کشته شد و
بعد تو دیگه نزد
م.ب
رنگ از رُخ مهتاب پریده
بر گونة ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سروِ دلارام برقصد
پر شور
پر ناز بخندد
شبگیر سر دار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لبِ برگی
هر برگ که در روی زمین است
تا باز کند ناز و دود گوشة دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تنِ هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند:
- پاییز چه زیباست
پاییز چه زیباست
پاییزِ دو چشمِ تو چه زیباست.
سرمست لبِ پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانة من نیستی امشب
من دیده بچشمانِ تو بستم
هرعکسِ تو از یک طرفی خیره برویم
این گوید:
- هیچ
آن گوید:
- برخیز و بیا زود به سویم
من گویم:
- نیلوفرِ کمرنگِ لبت را،
با شعر بگویم؛ با بوسه بشویم.
ای کاش...
ای کاش...
آن عکسِ تو از قاب درآید
همچون صدف از آب برآید
ای کاش...
جان گیری و بر نقش و گل بوتة قالی بنشینی
آنگاه به تن پیرهن از شوق بدرّی
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق، همه شور
بیگانه پریشیده همه قهر –
همه نور!
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که:
- من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که:
- نه...، آنجا...!
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه، به پاییز
هر برگ که از شاخة جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من آید به سرانجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاکستر آنرا به هوا ریخت
من، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم:
- پاییز دو چشم تو چه زیباست!
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سرِ کاج
پاشویه پُر از برگ خزان دیدة زرد است
آن دختر همسایه لب نردة ایوان
میخواند با نالة جانسوز:
"خیزید و خز آرید که هنگام خزان است"
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لبِ برگی
هر برگ که در روی زمین است، بفکر است.
تا باز کند ناز و دود گوشة دنجی
آنگاه بپیچند، لب را به لب هم
آنگاه بسایند، تن را به تنِ هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند:
- پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم:
- پاییزِ دو چشمِ تو چه زیباست.
چه زیباست!



با یاد تو اگر عشق نبازم چه کنم؟
چون در نظرم فقط تویی مایه ناز !!!
گر من به تو ای یار ننازم چه کنم؟؟؟
؟؟؟
دور ور خود هزار لیلی دارم
من ناز نمیخرم شما هم نفروش
چون عاشق کشته مرده خیلی دارم
................
ته نامردیه این شعره ولی قشنگه
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند
دعا کنبرای انها که نفرینت کردند
درخت باش به رقم تبر ها
بهار شو و بخند که خدا آن بالا هنوز با ماست......
اسم زیبای تورا با نفسم جا کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تورا
عکس زیبای تورا سیر تماشا کردم
منبع :خانم رفیعی
منبع: ۲۰ ساغر.بلاگفا دات کام
به وبلاگ من وقتي مي آيي تمامش مال تو
هر چه دارم غير تنهايي تمامش مال تو
صد دو بيتي صد غزل دارم و حتي يك بغل
شعرهاي خوب نيمايي تمامش مال تو
ضرب آهنگ غزلهايم تمامش مال توست
اين صداي پاي رويايي تمامش مال تو
بيكران سبز اقيانوس آرام دلم
اي پري خوب دريايي تمامش مال تو
عشق من عشق زميني نيست باور كن اي عزيز
عشقم اين عشق اهورايي تمامش مال تو
باز هم بيت بد پايان شعرم مال من
بيت هاي خوب بالايي تمامش مال تو.
ساغر ۲ ۰: منبع