سخنی بس حق!!!!!
درشب زسپیده یادکردن نتوان
دردیست درون سینه تنگم که
گفتن به کسی ودادکردن نتوان...............
اینم شعری با منبع:
درشب زسپیده یادکردن نتوان
دردیست درون سینه تنگم که
گفتن به کسی ودادکردن نتوان...............
اینم شعری با منبع:
دخترک دست فروش
مرد سبيلو و ميان سال بود .بلند قامت ، با هيكلي درشت و ورزيده ،كه ماسك ضد آلودگي هوا نيمي از صورت پهن و بيني اش را پوشانده بود .ذرات سياه گرد و غبار و دود بر روي ماسك او ، جلو بيني و دهانش ديده مي شد .خوش پوش و شيك بود . در قسمت انتهاي واگن مردها و چسبيده به واگن خانم ها ايستاده و مرتب از زير چشم، دختري را كه وسط واگن راه مي رفت ،نگاه مي كرد .دخترك بيست و چند ساله مي نمود و سرو وضعش مرتب و شسته رفته بود .مانتو و كفش مد روز و روسري ابريشمي او كه با دقت و وسواس زيادي با هم« ست» شده ،وي را خانمي متشخص و سطح بالا نشان مي داد . صورت خود را با دقت و سليقه آرایش نموده و زيبايي خاصي داشت كه توي چشم مي زد و بوي تند عطر خارجی اش ،تمام واگن را پر كرده بود . با آن قامت بلند و مانكني خود ساك نسبتا گنده اي را بر روي شانه هاي لاغرش حمل مي كرد .ناگهان به طرف صندلي اي رفت كه چند دختر و زن تنگ هم چپيده بودند . نگاه مليحي به آنها انداخت و بند ساكش را از روي شانه اش برداشت؛زیپش راگشود و جلوی شان گرفت ، با صدايي نازك و شمرده شمرده گفت :
-ببينيد ! سرويس طلاي هندي . از اون درجه يك هاشه .دو سال هم استفاده كنين سياه نمي شه .عين طلاي واقعي مي مونه . اين دستبند و انگشتر منو مي بينين از همين جنسه . يه ساله استفاده مي كنم، هيچكس نمي فهمه كه قلابيه . نگا چه نگين هاي درخشاني داره . با الماس واقعي مو نمي زنه .
برید ادامه مطلب کامل بخونید.......
سلام.عزیزان این وبلاگ کاملا ادبی هست و با موازین جمهوری اسلامی مطابقت داره و فقط هدف اون شعر و شاعری هست ولی به هر جهت ممکنه فیلتر شه که ادرس بعدی رو برات نوشتم که الانم فعاله.من با تخلص م.ب شعر میگم اگه حساب شه.شما هم کمک کنید.به هر حال منتظر شعر ها و نظراتتون هستم.با تشکر از همه