این داستان دخترک دست فروش یکی از بیننده ها دادن گفتن بزارم
مرد سبيلو و ميان سال بود .بلند قامت ، با هيكلي درشت و ورزيده ،كه ماسك ضد آلودگي هوا نيمي از صورت پهن و بيني اش را پوشانده بود .ذرات سياه گرد و غبار و دود بر روي ماسك او ، جلو بيني و دهانش ديده مي شد .خوش پوش و شيك بود . در قسمت انتهاي واگن مردها و چسبيده به واگن خانم ها ايستاده و مرتب از زير چشم، دختري را كه وسط واگن راه مي رفت ،نگاه مي كرد .دخترك بيست و چند ساله مي نمود و سرو وضعش مرتب و شسته رفته بود .مانتو و كفش مد روز و روسري ابريشمي او كه با دقت و وسواس زيادي با هم« ست» شده ،وي را خانمي متشخص و سطح بالا نشان مي داد . صورت خود را با دقت و سليقه آرایش نموده و زيبايي خاصي داشت كه توي چشم مي زد و بوي تند عطر خارجی اش ،تمام واگن را پر كرده بود . با آن قامت بلند و مانكني خود ساك نسبتا گنده اي را بر روي شانه هاي لاغرش حمل مي كرد .ناگهان به طرف صندلي اي رفت كه چند دختر و زن تنگ هم چپيده بودند . نگاه مليحي به آنها انداخت و بند ساكش را از روي شانه اش برداشت؛زیپش راگشود و جلوی شان گرفت ، با صدايي نازك و شمرده شمرده گفت :
-ببينيد ! سرويس طلاي هندي . از اون درجه يك هاشه .دو سال هم استفاده كنين سياه نمي شه .عين طلاي واقعي مي مونه . اين دستبند و انگشتر منو مي بينين از همين جنسه . يه ساله استفاده مي كنم، هيچكس نمي فهمه كه قلابيه . نگا چه نگين هاي درخشاني داره . با الماس واقعي مو نمي زنه .
زن چاقي كه چادر مشكي بر سر داشت بسته اي از داخل کیف بيرون آورد و با دقت نگاه كرد .رو به دختر جوانش كه او هم چادري و كنارش نشسته، نمود و گفت :
-به حق چيزهاي نديده . راس ميگه ها، عين طلاي واقعيه.
نگاهي به سراپاي دختر فروشنده كرد و با خنده گفت :
-اصلا به قيافه شما نمياد كه دستفروشي كنين .
دخترك آهی كشيد :
-چيكار كنم خانوم جون . شهريه هاي دانشگاه خيلي گرونه .ترم به ترم هم گرون تر ميشه .
دختر جوان و چادري كه تقريبا هم سن دخترك فروشنده بود با قيافه اي بهت زده و ناباورانه گفت :
-يعني شما دانشجو هستين ؟ اونم با اين سرو وضع ؟
-آره .اما سرو وضعم كه در دانشگاه اين جوري نيس .
-از لهجه تون هم پيداس كه شهرستوني هستين.
-درسته .اهل یکی از روستاهای شیرازم .اومدم اينجا كه درس بخونم . پدرم وضع مالي خوبي نداره و چهار پنج سر عائله را نون ميده . يا بايد قيد درس و دانشکده رو مي زدم و بر مي گشتم شهرمون با پسر عموي کشاورزم ازدواج مي كردم، يا يه جوري خرج و مخارج دانشگاهم رو در مي آوردم . تورو خدا از اين سرويس ها بخرين . هم جنس شون عاليه هم يه كمكي به من مي كنين . جاي دوري نمي ره . اگه پول ثبت نام اين ترم و جور نكنم مثه ترم قبل نمي ذارن امتحان بدم . اون ترم به هر دري زدم پول كافي گيرم نيومد . تورو خدا به مادرت بگو یکی از اینا برات بخره .
مرد سبيلو و قد بلند در حالي كه وانمود مي كرد كف واگن را نگاه مي كند گوش هايش را تيز كرده و با دقت به حرف هایشان گوش مي داد .
زن چاق و ميانه سال گفت :
-حالا قيمتش چنده ؟
-بيست تومن
-اوه چه خبره بيست هزار تومن برا يه سرويس قلابي ؟!
-به خدا جنسش خیلی عاليه . خودم هفده تومن خريده ام. برا خودم سه تومن سود، بیشتر نداره .
زن جعبه سرويس را كه برداشته بود، دوباره داخل ساك گذاشت :
-نمي خوام .خودم اصل شو دارم .
دخترش با دل سوزي به او گفت :
مامان حالا يه سرويس ازش بخر . گناه داره .اين همه پيش ما رو انداخته و درد دل كرده .
مادرش با اخم و تخم جواب داد :
-ولم كن مريم جون . مگه پولامو از سر راه آورده ام كه از اين آت و اشغال ها بخرم ؟ اگه بخوايم هرچي كه مي بينيم بخريم ، خودمون هم تو خرجي روزانه كم مياريم .
چشمان دخترك فروشنده نمناك شد . از روي نوميدي و استيصال نگاهي به زن هاي ديگر كه با خيالي راحت و بی اعتنا به او ، روي صندلي ها ي قطار لميده بودند، افکند و چون كسي را مشتاق خريد نديد، به سمت انتهاي واگن رفت و دستگيره بالاي سرش را گرفت . اكنون او رو به روي مرد سبيلو و قد بلند ايستاده بود . نگاهي به دستگيره انداخت . يك قوطي آب ميوه خارجي را درون غلاف شفاف و براق پلاستيكي نهاده و بالای دستگيره نصب كرده بودند . گرسنه و خسته بود . وای خدا . چقدر دلش مي خواست اين قوطي آب ميوه را از غلافش بيرون بياورد و بنوشد اما نگاهش به نوشته روي آن افتاد :«اين قوطي خالي است و براي تبليغ كالا استفاده مي شود . »
ناگهان صداي موقر و مودب مرد او را از افکارش بيرون آورد :
- ببخشید ،میشه سرويس هاي شمارو ببينم ؟
دخترك نگاهي به سرو وضع مرتب و كت و شلوار گران قيمت مرد افكند . قیافه اش نشان مي داد كه از آن خرپول هاي بالای شهر است .
ساكش را جلو او گرفت و گفت :
-بفرماييد، ببينيد.
مرد دست در ساك او نمود ، چهار بسته سرویس طلا بيرون کشید و لبخند زد :
-به به . عين اصله . اينارو براي منشي هايم مي خرم . چهارتا منشي دارم كه به عنوان پاداش آخر ماه بهشون ميدم.
دستش را درون جيب بغلي كت اش برد و يك بسته چك پول صد تومني بيرون كشيد . يكي از آنها را به دخترك داد . نگاه دختر به بسته چك پول ها خيره شد . آب دهانش را قورت داد :
-ولي من پول خرد ندارم تا بيست تومن بقيه شو بهتون بدم .
-اشكالي نداره . يكي ديگه هم بر مي دارم .
-خيلي ممنون آقا ايشااله خيرشو ببينين.
مرد مكثي كرد و گفت :
-از اول كه شمارو ديدم يهو يادم افتاد كه چقدر خوب ميشه شما هم كارمند شركت ما بشين . خيلي عالي براي جنس هاتون تبليغ مي كردين آخه من يه شركت بزرگ واردات كالا از چين و تركيه دارم . روسري و پارچه ابريشمي وارد مي كنيم . به يه تبلیغ کننده زرنگ و خوش زبون مثه شما نياز داريم .
دخترك سرخ شد و سرش را پايين افكند . از اين كه زن هاي درون واگن هم به حرف هاي آن دو گوش مي دادند . احساس خوبي نداشت .با اين حال جواب داد :
-بايد ببينم ساعت كاري شما با برنامه دانشگاهم جور ميشه ؟ تازه، حقوقش چقدره ؟
مرد طلاهاي هندي را در دستش جابه جا كرد :
-حقوقش ماهي هفتصد هزار تومنه . ساعت كار ما هم از چهار بعد از ظهر تا ده شبه . ببين مي توني بياي ؟ دختر مكثي كرد :
-آره با برنامه دانشگاهم جور ميشه . كلاس هاي ما طرفاي صبحه .
چشمان مرد خوش پوش و ماسک زده ،از خوشحالی برق زد:
-«پرشياي» من توي يه تعميرگاهه؛ چند صد متر بالاتر از ايستگاه بعدي . مي رم كه اونو تحويل بگيرم، بعدش برم شركت . مي توني با من بيايي و قرارداد كارت رو تنظيم كنيم؟
دخترك سرش را پايين انداخت و با زيپ ساكش ور رفت . خودش را به بي خيالي زد تا از شر نگاه هاي كنجكاو و زهر آلود زن هاي دور و برش در امان باشد . موقعي كه قطار زير زميني ايستاد و دختر دست فروش دنبال مرد قد بلند و ماسك زده حركت كرد، مريم دستش را به سمت او دراز نمود و خواست چيزي بگويد؛مادرش دست او را گرفت و تنگ گوشش پچ پچ كرد :
-چه كارش داري مادر ؟ بذار بره . مگه يكي دوتا هستن . نگاه كن، ده بيست تا از همين دخترها با ساك هاي اجناس شون كنار درهاي قطار ايستاده اند و منتظرن تا بیان بالا. بي خيال شو .
دخترك چادري دستش را پايين آورد، لب هايش را ورچيد و بغض كرد . قطار به راه افتاد. اكنون فقط، بوي تند عطر دخترك دست فروش در واگن مانده بود كه تا چند لحظه ديگرآن هم تمام مي شد .
پايان –نوشته : محمد رضا عباس زاده كاشان
سلام.عزیزان این وبلاگ کاملا ادبی هست و با موازین جمهوری اسلامی مطابقت داره و فقط هدف اون شعر و شاعری هست ولی به هر جهت ممکنه فیلتر شه که ادرس بعدی رو برات نوشتم که الانم فعاله.من با تخلص م.ب شعر میگم اگه حساب شه.شما هم کمک کنید.به هر حال منتظر شعر ها و نظراتتون هستم.با تشکر از همه