جمله سازی

 

این جمله از مریم به آدرسhttp://senoritaa.blogfa.com/   برای بخش جمله سازیه که ایشون بش توجه کردن و مارو نیز خوشحال

دوست دارم عاشقت هستم به فکر جدایی و خیانت و دروغ نیستم ازت نفرت ندارم بام بمون

 

شما هم برای اطلاع بیشتر به این بخش برید

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟

 


 



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 No! Therefore I cannot love you

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم


Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them,
therefore I cannot love you

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
 این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

میخواستم زندگی کنم


مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند ستايش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گريستم ، گفتند بهانه است خنديدم ، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم.

این داستان دخترک دست فروش یکی از بیننده ها دادن گفتن بزارم

این داستان قشنگه بخونید حتما

دخترک دست فروش
مرد سبيلو و ميان سال بود .بلند قامت ، با هيكلي درشت و ورزيده ،كه ماسك ضد آلودگي هوا نيمي از صورت پهن و بيني اش را پوشانده بود .ذرات سياه گرد و غبار و دود بر روي ماسك او ، جلو بيني و دهانش ديده مي شد .خوش پوش و شيك بود . در قسمت انتهاي واگن مردها و چسبيده به واگن خانم ها ايستاده و مرتب از زير چشم، دختري را كه وسط واگن راه مي رفت ،نگاه مي كرد .دخترك بيست و چند ساله مي نمود و سرو وضعش مرتب و شسته رفته بود .مانتو و كفش مد روز و روسري ابريشمي او كه با دقت و وسواس زيادي با هم« ست» شده ،وي را خانمي متشخص و سطح بالا نشان مي داد . صورت خود را با دقت و سليقه آرایش نموده و زيبايي خاصي داشت كه توي چشم مي زد و بوي تند عطر خارجی اش ،تمام واگن را پر كرده بود . با آن قامت بلند و مانكني خود ساك نسبتا گنده اي را بر روي شانه هاي لاغرش حمل مي كرد .ناگهان به طرف صندلي اي رفت كه چند دختر و زن تنگ هم چپيده بودند . نگاه مليحي به آنها انداخت و بند ساكش را از روي شانه اش برداشت؛زیپش راگشود و جلوی شان گرفت ، با صدايي نازك و شمرده شمرده گفت :
-ببينيد ! سرويس طلاي هندي . از اون درجه يك هاشه .دو سال هم استفاده كنين سياه نمي شه .عين طلاي واقعي مي مونه . اين دستبند و انگشتر منو مي بينين از همين جنسه . يه ساله استفاده مي كنم، هيچكس نمي فهمه كه قلابيه . نگا چه نگين هاي درخشاني داره . با الماس واقعي مو نمي زنه .

برید ادامه مطلب کامل بخونید.......

ادامه نوشته

لوگوی ما

بینندگان گرامی وبلاگ لطفا در کنار نظراتتون راجب به لوکوی ما که ممکن هست جند وقت یکباز عوض شه نظر هم بدید

ممنون

مدریت وبلاگ

اینم یه شعر برای امام زمان

گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن

گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن

گفتم به نام نامیت هر دم بنازم

گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم

گفتم که دیدار تو باشد آرزویم

گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن

گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن

گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن

گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمنای سکینه

گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه

گفتم رخت را از من واله مگردان

گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن 

به نقل از:

http://zohooremah.blogfa.com/

من گرفتم تو نگیر
 
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره اسیر
من گرفتم تو نگیر
بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز به خیر
زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم تک و تنها بودم
زن و فرزند بستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفه ی درد کشان...بودم از جمع خودشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر
ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگیر!!!
ارنه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم
مستحق لگدم چون در این مسئله بود
از خود مخلص و تقصیر
من گرفتم تو نگیر
من از آن روز شوهر شده ام
خر شده ام خر همسر شده ام
میدهد یونجه به من جای پنیر
من گرفتم تو نگیر
 
به نقل از وبلاگ:http://parvizh123.blogfa.com/

آیا شاد بودن گناه است؟

آیا شاد بودن گناه است؟
آفتاب: آیا تاکنون از خود پرسیده اید که در طول روز چه اندازه لذت می برید؟ آیا به تنوع شادی های زندگی و سطح آن اندیشیده‌اید؟ آیا تاکنون به مخاطرات نوشتن از شادی اندیشیده اید؟
شک نیست که اگر کسی در فکر شادی باشد، پیش از هر چیز از مدار فرهنگ بیرون شناخته می ..........
در ادامه مطلب بخوانید.........
ادامه نوشته

شعری از ساغر بیننده وبلاگ

واژه ام را چاک چاکش میکنم

زنده زنده زیر خاکش میکنم

روی قلبم روی این تخته سیاه

مینویسم عشق پاکش میکنم

 

اینو ساغر خانم فرستاده

چه کسی میداند

چه کسی می داند
که تو در پیله خود تنهایی
چه کسی میداند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایی
پیله ات را بگشا
تو به اندازه پروانه شدن زیبایی...

 

به نقل از وبلاگ

http://www.div4r.blogfa.com/

تاریخچه انجیل های 4 گانه یا اربعه

بسم الله الرحمن الرحیم

      انجیل متی:از قدیمی ترین انجیل ها است که نوشته و منتشر گردیده است. بعضی گفته اند که در سال ٣٨ میلادی تصنیف شده است؛ و دیگران گفته اند:ما بین سال ۵٠ الی سال ۶٠ میلادی تصنیف شده است(«قاموس کتاب مقدس»مستر جیمز هاکس،ماده متی،ص ٧٨٢) و بنابر هر دو نظر، بعد از مسیح تالیف شده است.

برای مشاهده متن کامل به ادامه بروید..........................

ادامه نوشته

قصه عشق و پیدایش آن

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟


جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .


تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،


قلب ميزارم که جا بدي،


اشک ميدم که همراهيت کنه،


و مرگ که بدوني برميگردي پيشم

ماهی و حوض و خدا............

تو اگر در تپش ابر خدا را دیدی

همتی کن و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است

منبع :http://parmidalovely.blogfa.com/

مجادله در ادبيات بر سر يک خال

مجادله در ادبيات بر سر يک خال

 

حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبريزي
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
 نه چون
 حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را

شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
 به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
 نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
 نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

 

فاطمه دريايي
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
 خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنيا را
نه جان و روح مي بخشم نه املاک بخارا را
 مگر بنگاه املاکم؟

چه معني دارد اين کارا؟
و خال هندويش ديگر ندارد ارزشي اصلأ
که با جراحي صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ دارد املاکي، نه صائب دست و پا ها را
فقط مي خواستند اين ها، بگيرند وقت ما ها را.....؟؟

محمد بخشی

اگر دعوا سر ملک است

دهم هرچه بنامم هست

اگر دعوا سر خال است

چه بسیار خال در دنیاست

اگر دعوا سر هند و بخارا و سمر قند است

دل حافظ بنازم که خودش شهری پر از قند است

سرو دست و تن و پا هم

برای عاشقی بس نیست

که هر کس دست و پارا داد

بگوید عاشق ما است

عزیزان حرف حافظ بر گمانم این باشد که

اگر آن یار دلخواهم بدست آرد دل من را

نخواهم چیزی حتی

سمر قند و بخارا را.

و تو که گفتی ای شاعر

که دیگر خال هندو نیست

تو هم چشمی گشا شاید ببینی خال هندو را

م.ب

 اینم یه جور دیگش از طرف امیر بیننده وبلاگ

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا معلومه خیلی تو کارش وارده باید بهش جایزه داد.

دلبستگی

 

هيچ وقت دل به کسي نبند…

چون اين دنيا اين قدر کوچيکه

که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...

ولي اگه دل بستي……

هيچ وقت ازش جدا نشو

    چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکني…

منبع:  http://ehsas-e-nab-e-man.blogfa.com

گل یاس-شعر من

 

وای چقدر بی احساس

          ضربه خورد  این گل یاس

                          محسنش در بغلش

                                  خون جگر شد گل یاس

 

شاعر:م.ب

تقدیم به حضرت زهرا و محسنش

 

عشق گلي است كه اگر آنرابه قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد،هرگز قادر نخواهيد بود آنرادوباره جمع کنید///////////////

بدون شرج!!!!!!!!!

 

ما که خوب میدانیم دنیا دست کیاست

                           دنیا دست تو و دست (ریا)ست

 

م.ب

قدرت از نگاه آنتونی رابینز

قدرت عبارت است از توانائی ایجاد ارتباط و نفوذ در دیگران است

اگر قدرت نفوذ در دیگران در شما باشد به فرض اینکه پا نداشته باشید ممکن است کسی را مجاب کنید که شما را به دوش بکشد

تاثیر آن در رفتار فرزندانتان این است که چکسی بهتر بتواندآنها را مجاب کند من و شما یا فروشنده مواد مخدر

                                                   ( آنتونی رابینز از کتاب غول درون خود را بیدار کنید )

نگرانی کافیست-م.ب-شعر من

نگرانی کافیست

 

دیدگانت دارد گره ای با مهتاب

دل و جانت گله ای از آفتاب

که چرا میتابد

این چنین پر رونق

و چنین میسازد

 نور مهتاب بی جان

آری مهتاب گله دارد از نور

نگران سحر است

که بتابد خورشید

و نباشد اثری از مهتاب 

آری آن دم که بتابد خورشید

مه و مهتاب همه محو شوند

نگرانی کافی است

تو اگر مهتابی

و اگر سرد تر از خورشیدی

بر دلم میشینی

تو اگر مهتابی

 در دلم می مانی

نگرانی کافیست

 چون برای دل من

تو همان خورشیدی

تو همان خورشیدی

تو خود خورشیدی

 

شاعر : م.ب

 

حیف-شعر من

حیف

 

گنه من همه از عشق نبود

دل من عاشق هر کس نبود

تا نبودی عشق را هرگز نمی دانستم

آمدی با نگهت مست شدم

آری آن دم دیگر

معنی عشق رامن

 همه میفهمیدم

وتو بودی که مرا با تمام گرمی

آری از عمق وجود

بی کلک.بی نیرنگ

با صداقت بی دروغ

درک میکردی و میفهماندی

به من این جمله سر در گم را

که فقط با تو خوشم

و دگر نیست مرا هم نفسی

حال من میخواهم جمله ای را گویم

به تو ای عشق من

که من عاشق هستم

این چنین بی کلک و بی نیرنگ

با صداقت با عشق

تو کجایی که دلم لاجرم میگرید

درد دل از اینست

که تو خاستی گفتی

من که خاستم رفتی

این چنین بی خبر و بی حکمت

درد من از این است

تو چرا این همه دیوانه بُدی

من چرا این همه دیوانه شدم

آری پاسخ اینست

که تو چون یکشبه دیوانه شدی

یکدفعه دل کندی

ولی من قصه دیگر دارم

قصه من اینست

عاشقی درس تو  بود

دل من دست تو بود

عاشقی آموختم

رد شدن را هرگز

رد شدن مرحله ای از عشق بود

و تو میدانستی

من نمی دانستم

که همیشه استاد

همه چیز را به شاگرد نخواهد که گفت

حیف که من عاشق تو بودم هستم عشقم

و اگر جز این بود

زیر دینم بودی

که چرا این همه میدانستی

و سکوتی پر مرگ

هدیه دادی تو به من...

شاعر م.ب

 

 

 

 

 

 

شعر من

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
سخن من نبود و نخواهد و نیست
سخن من این است
با دو چشم بسته
جوی و عمر رو به فناست
گذری در کار نیست
لحظه ها یکسان اند
بی هدف میگذرند
و تو نیز بی ثمره
این چنین میگویند
چشم را باید دوخت
دل را آتش زد
پاها بسته شوند
عاشقی باید کرد
این جنین بی حرکت
جشم را باید............ادامش باشه بعد

شاعر م.ب

شعر ناقص است

بدلیل...........

فراموش کن

فراموش کن...

مرا يک شب تحمل کن تا باور کني جانا

چگونه با جنون خود مدارا مي کنم هر شب

تمام سايه ها را مي کشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم شهرحاشا مي کنم هر شب

دلم فرياد مي خواهد ولي در گوشه اي تنها

چه بي آزار با ديوار نجوا مي کنم هر شب

کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي؟؟؟؟

که من اين واژه را تا صبح معنا مي کنم هر شب...

 

 چون به روي دنيا ديده گشودم امر کردند دوست بدار و اکنون که دوست دارم مي گويند

 فراموش کن......!

تردید

تردید

از دیدگانم فهمید...

پرسید:دوستش داری؟

-نه...

پرسید:دوستش نداری!؟

-چرا...

و چه سخت است در این روزها

تردید در عشق...

بدون عنوان!!!!!!!!!!!!!

مدام مستم میدارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

وگر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی

بر افشان تا فروریزد هزاران جان زهر مویت

و بیا .........

گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.

و بيا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد...

جمله ای منقلب کننده

گر کنی بخشش گویند که   می    کرد  نه   وی / گرکشی عربده گویند که وی کرد نه    می

منتخب اشعار امام دانلود دیوان کامل ضمیمه

مجموعه اشعار امام به اضافه دانولددیوان امام خمینی

 

در ادامه مطلب.........

ادامه نوشته

تعریف انواع ادبی

اگر از عناصر فنی و ظاهری شعر بگذریم،زمینه ی معنوی شعر،حاصل تجربه ی عاطفی یا اندیشه وخیالی است که شاعر در آفرینش شعر خود به کار گرفته است.  ادبیات از جهات درونمایه و محتوا به انواع اصلی زیر تقسیم می شود:

حماسی
غنایی
مدحی
تعلیمی
دینی
انتقادی
مرثیه
وصفی
قصصی
مناظره
عامیانه و محلی 
 
اینک به اختصار به شرح و توضیح برخی ازموارد فوق می پردازیم :


ادامه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

زندگی نامه کوروش کبیر و متن کتیبه او

زندگینامه و معرفی داریوش بزرگ


داریوش بزرگ
زندگینامه و معرفی داریوش بزرگ

دوران ۵۲۲ ق.م-۴۸۶ ق.م. (۳۶ سال)
زادروز ۵۴۹ ق.م. 
مرگ ۵۳۰ یا ۵۲۹ ق.م.
آرامگاه کوه رحمت، نقش رستم 
پیش از خشایارشا 
پس از کمبوجیه دوم 
برای دیدن ادامه متن به ادامه مطلب برید.........
ادامه نوشته

عقاب  شعری جالب و طولانی ارزش خواندن داره بسیار

گشت غمناک دل و جان عقاب              چو از او دور شد ایام شباب

دیو کش دور به انجام رسید                  آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل برگیرد                      ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند                     داروئی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره کار                     گشت بر باد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت           نا گه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان بیم زده دل نگران                 شد پی بره نوزاد دوان 

کبک بر دامن خواری آویخت                  مار پیچید و به سوراخ گریخت

...................................

به ادامه مطلب برید

 

ادامه نوشته

سخنی از دکتر شریعتی

انسان‌ها

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

اینم شعری از دوستان

شكايت هاي قلبم را دوباره سرخ مي گريم
كه زردي نگاهم را به روي خود نمي آري

بدون شرح

       

یه شعر دیگه از دوستان بیننده که عالیه

تو هم آخر توانستي به قلبم داغ بگذاري
و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري

تظاهر بود و مي گفتي مرا دوست مي داري
نمي دانستم به غير از من كسي را زير سر داري

هماره ياد تو همزاد چشمان تر من بود
چه هنگامي كه در خوابم چه در اوقات بيداري

تو دنياي دلم بودي چرا ترك وفا كردي
كه خون لاله از چشمم به يادت مي شود جاري

به ديده ياد سبزت را هميشه آب خواهم داد
اگر چه جاي دل سنگي درون سينه ات داري

به پايت زندگاني را فنا كردم نميداني
ندارم دل كه بينم از از دو چشمت اشك غم باري

شكايت هاي قلبم را دوباره سرخ مي گريم
كه زردي نگاهم را به روي خود نمي آري.

اینم یه تیکه از دوستان دادن گذاشتم

كنار ساحلم دورم ز دريا
شباهنگ است و اين خورشيد دنيا

نگاه بيقرار من گواه است
كه دل تنگم براي خود خدايا !!!

بگویید دوسش دارم






خندیدم ،

خندید ...

اشکهام راه افتاد ،

اونم شرشر گریه کرد !!

دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟

آخه دلش گــر گرفته بود

به او بگویید دوستش دارم،

به او که صدای پایش را میشنوم،

به او که لحن کلامش را میشناسم ،

به او که عمق نگاهش را میفهمم،

به او که .....

نميخوانم و نميگويم

چون درونم هيچ بوده و تو آمدي

برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من

قصه باران آموختي

ميداني قصه باران

قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است

ونگاهم به باران تو افتاد

و

ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم

و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگبا باد


به او بگویید دوستش دارم،

حاجت گرفتم

سلام بچه  ها از امروز بازم هر روز آپم

آخه گفته بودم دعا کنید دعاتون گرفت

آخه من بچه قمم خودمم رفتم دعا کردم انگار ریختیم روهم یه چیزی شد

اون مشکلی که گفته بودم حل شد.

دمتون گرم

اینم شعری در مورد عشق

من عشق داده ام

که حال با عشق سمت خدا می روم ؟

من عشق طلب کر ده ام

که عشق ز خدا خو اهم ؟

من عشق را به دندان گر فته ام

که در افطار عشق می سو ز م ؟

من عاشق بو ده ام

که در مهمانی با ایز د خو اهان سفر ه طعام عاشقانه هستم ؟

که اگر چنین باشد

دیگر شکایتی نیست

بد خلقی نیست

بی حو صلگی نیست

ریا نیست

رو ز ه ای بهر فر یب خلق نیست

ادعائی نیست

دو ر و ئی نیست

و

هر چه هست عشق است

و

عشق بی ادعا عشق

وحال باید اندیشید