جمله سازی
این جمله از مریم به آدرسhttp://senoritaa.blogfa.com/ برای بخش جمله سازیه که ایشون بش توجه کردن و مارو نیز خوشحال
دوست دارم عاشقت هستم به فکر جدایی و خیانت و دروغ نیستم ازت نفرت ندارم بام بمون
شما هم برای اطلاع بیشتر به این بخش برید
این جمله از مریم به آدرسhttp://senoritaa.blogfa.com/ برای بخش جمله سازیه که ایشون بش توجه کردن و مارو نیز خوشحال
دوست دارم عاشقت هستم به فکر جدایی و خیانت و دروغ نیستم ازت نفرت ندارم بام بمون
شما هم برای اطلاع بیشتر به این بخش برید
|
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk? عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ No! Therefore I cannot love you نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم Because of your smile, because of your movements that I love you گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه" | |
دخترک دست فروش
مرد سبيلو و ميان سال بود .بلند قامت ، با هيكلي درشت و ورزيده ،كه ماسك ضد آلودگي هوا نيمي از صورت پهن و بيني اش را پوشانده بود .ذرات سياه گرد و غبار و دود بر روي ماسك او ، جلو بيني و دهانش ديده مي شد .خوش پوش و شيك بود . در قسمت انتهاي واگن مردها و چسبيده به واگن خانم ها ايستاده و مرتب از زير چشم، دختري را كه وسط واگن راه مي رفت ،نگاه مي كرد .دخترك بيست و چند ساله مي نمود و سرو وضعش مرتب و شسته رفته بود .مانتو و كفش مد روز و روسري ابريشمي او كه با دقت و وسواس زيادي با هم« ست» شده ،وي را خانمي متشخص و سطح بالا نشان مي داد . صورت خود را با دقت و سليقه آرایش نموده و زيبايي خاصي داشت كه توي چشم مي زد و بوي تند عطر خارجی اش ،تمام واگن را پر كرده بود . با آن قامت بلند و مانكني خود ساك نسبتا گنده اي را بر روي شانه هاي لاغرش حمل مي كرد .ناگهان به طرف صندلي اي رفت كه چند دختر و زن تنگ هم چپيده بودند . نگاه مليحي به آنها انداخت و بند ساكش را از روي شانه اش برداشت؛زیپش راگشود و جلوی شان گرفت ، با صدايي نازك و شمرده شمرده گفت :
-ببينيد ! سرويس طلاي هندي . از اون درجه يك هاشه .دو سال هم استفاده كنين سياه نمي شه .عين طلاي واقعي مي مونه . اين دستبند و انگشتر منو مي بينين از همين جنسه . يه ساله استفاده مي كنم، هيچكس نمي فهمه كه قلابيه . نگا چه نگين هاي درخشاني داره . با الماس واقعي مو نمي زنه .
برید ادامه مطلب کامل بخونید.......
ممنون
مدریت وبلاگ
گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم
گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن
گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن
گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن
گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه
گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان
گفتم به جان مادرت من را دعا کن
به نقل از:
اینو ساغر خانم فرستاده
به نقل از وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم
انجیل متی:از قدیمی ترین انجیل ها است که نوشته و منتشر گردیده است. بعضی گفته اند که در سال ٣٨ میلادی تصنیف شده است؛ و دیگران گفته اند:ما بین سال ۵٠ الی سال ۶٠ میلادی تصنیف شده است(«قاموس کتاب مقدس»مستر جیمز هاکس،ماده متی،ص ٧٨٢) و بنابر هر دو نظر، بعد از مسیح تالیف شده است.
برای مشاهده متن کامل به ادامه بروید..........................
همتی کن و بگو ماهی ها
حوضشان بی آب است
منبع :http://parmidalovely.blogfa.com/
مجادله در ادبيات بر سر يک خال
حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبريزي
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون
حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را
شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را
فاطمه دريايي
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنيا را
نه جان و روح مي بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟
چه معني دارد اين کارا؟
و خال هندويش ديگر ندارد ارزشي اصلأ
که با جراحي صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ دارد املاکي، نه صائب دست و پا ها را
فقط مي خواستند اين ها، بگيرند وقت ما ها را.....؟؟
محمد بخشی
اگر دعوا سر ملک است
دهم هرچه بنامم هست
اگر دعوا سر خال است
چه بسیار خال در دنیاست
اگر دعوا سر هند و بخارا و سمر قند است
دل حافظ بنازم که خودش شهری پر از قند است
سرو دست و تن و پا هم
برای عاشقی بس نیست
که هر کس دست و پارا داد
بگوید عاشق ما است
عزیزان حرف حافظ بر گمانم این باشد که
اگر آن یار دلخواهم بدست آرد دل من را
نخواهم چیزی حتی
سمر قند و بخارا را.
و تو که گفتی ای شاعر
که دیگر خال هندو نیست
تو هم چشمی گشا شاید ببینی خال هندو را
م.ب
اینم یه جور دیگش از طرف امیر بیننده وبلاگ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا معلومه خیلی تو کارش وارده باید بهش جایزه داد.

هيچ وقت دل به کسي نبند…
چون اين دنيا اين قدر کوچيکه
که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...
ولي اگه دل بستي……
هيچ وقت ازش جدا نشو
چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکني…
منبع: http://ehsas-e-nab-e-man.blogfa.com
وای چقدر بی احساس
ضربه خورد این گل یاس
محسنش در بغلش
خون جگر شد گل یاس
شاعر:م.ب
تقدیم به حضرت زهرا و محسنش
ما که خوب میدانیم دنیا دست کیاست
دنیا دست تو و دست (ریا)ست
م.ب
قدرت عبارت است از توانائی ایجاد ارتباط و نفوذ در دیگران است
اگر قدرت نفوذ در دیگران در شما باشد به فرض اینکه پا نداشته باشید ممکن است کسی را مجاب کنید که شما را به دوش بکشد
تاثیر آن در رفتار فرزندانتان این است که چکسی بهتر بتواندآنها را مجاب کند من و شما یا فروشنده مواد مخدر
( آنتونی رابینز از کتاب غول درون خود را بیدار کنید )
دیدگانت دارد گره ای با مهتاب
دل و جانت گله ای از آفتاب
که چرا میتابد
این چنین پر رونق
و چنین میسازد
نور مهتاب بی جان
آری مهتاب گله دارد از نور
نگران سحر است
که بتابد خورشید
و نباشد اثری از مهتاب
آری آن دم که بتابد خورشید
مه و مهتاب همه محو شوند
نگرانی کافی است
تو اگر مهتابی
و اگر سرد تر از خورشیدی
بر دلم میشینی
تو اگر مهتابی
در دلم می مانی
نگرانی کافیست
چون برای دل من
تو همان خورشیدی
تو همان خورشیدی
تو خود خورشیدی
شاعر : م.ب
گنه من همه از عشق نبود
دل من عاشق هر کس نبود
تا نبودی عشق را هرگز نمی دانستم
آمدی با نگهت مست شدم
آری آن دم دیگر
معنی عشق رامن
همه میفهمیدم
وتو بودی که مرا با تمام گرمی
آری از عمق وجود
بی کلک.بی نیرنگ
با صداقت بی دروغ
درک میکردی و میفهماندی
به من این جمله سر در گم را
که فقط با تو خوشم
و دگر نیست مرا هم نفسی
حال من میخواهم جمله ای را گویم
به تو ای عشق من
که من عاشق هستم
این چنین بی کلک و بی نیرنگ
با صداقت با عشق
تو کجایی که دلم لاجرم میگرید
درد دل از اینست
که تو خاستی گفتی
من که خاستم رفتی
این چنین بی خبر و بی حکمت
درد من از این است
تو چرا این همه دیوانه بُدی
من چرا این همه دیوانه شدم
آری پاسخ اینست
که تو چون یکشبه دیوانه شدی
یکدفعه دل کندی
ولی من قصه دیگر دارم
قصه من اینست
عاشقی درس تو بود
دل من دست تو بود
عاشقی آموختم
رد شدن را هرگز
رد شدن مرحله ای از عشق بود
و تو میدانستی
من نمی دانستم
که همیشه استاد
همه چیز را به شاگرد نخواهد که گفت
حیف که من عاشق تو بودم هستم عشقم
و اگر جز این بود
زیر دینم بودی
که چرا این همه میدانستی
و سکوتی پر مرگ
هدیه دادی تو به من...
شاعر م.ب
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
سخن من نبود و نخواهد و نیست
سخن من این است
با دو چشم بسته
جوی و عمر رو به فناست
گذری در کار نیست
لحظه ها یکسان اند
بی هدف میگذرند
و تو نیز بی ثمره
این چنین میگویند
چشم را باید دوخت
دل را آتش زد
پاها بسته شوند
عاشقی باید کرد
این جنین بی حرکت
جشم را باید............ادامش باشه بعد
شاعر م.ب
شعر ناقص است
بدلیل...........
|
فراموش کن... |
| مرا يک شب تحمل کن تا باور کني جانا
چگونه با جنون خود مدارا مي کنم هر شب تمام سايه ها را مي کشم در روزن مهتاب حضورم را زچشم شهرحاشا مي کنم هر شب دلم فرياد مي خواهد ولي در گوشه اي تنها چه بي آزار با ديوار نجوا مي کنم هر شب کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي؟؟؟؟ که من اين واژه را تا صبح معنا مي کنم هر شب...
چون به روي دنيا ديده گشودم امر کردند دوست بدار و اکنون که دوست دارم مي گويند فراموش کن......! |
|
تردید |
|
از دیدگانم فهمید... پرسید:دوستش داری؟ -نه... پرسید:دوستش نداری!؟ -چرا... و چه سخت است در این روزها تردید در عشق... |
مدام مستم میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
وگر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی
بر افشان تا فروریزد هزاران جان زهر مویت
در ادامه مطلب.........
اگر از عناصر فنی و ظاهری شعر بگذریم،زمینه ی معنوی شعر،حاصل تجربه ی عاطفی یا اندیشه وخیالی است که شاعر در آفرینش شعر خود به کار گرفته است. ادبیات از جهات درونمایه و محتوا به انواع اصلی زیر تقسیم می شود:
حماسی
غنایی
مدحی
تعلیمی
دینی
انتقادی
مرثیه
وصفی
قصصی
مناظره
عامیانه و محلی
اینک به اختصار به شرح و توضیح برخی ازموارد فوق می پردازیم :
ادامه در ادامه مطلب
دیو کش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند داروئی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت نا گه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان بیم زده دل نگران شد پی بره نوزاد دوان
کبک بر دامن خواری آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
...................................
به ادامه مطلب برید
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.




















آخه گفته بودم دعا کنید دعاتون گرفت
آخه من بچه قمم خودمم رفتم دعا کردم انگار ریختیم روهم یه چیزی شد
اون مشکلی که گفته بودم حل شد.
دمتون گرم