بگویید دوسش دارم










خندیدم ،
خندید ...
اشکهام راه افتاد ،
اونم شرشر گریه کرد !!
دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟
آخه دلش گــر گرفته بود
به او بگویید دوستش دارم،
به او که صدای پایش را میشنوم،
به او که لحن کلامش را میشناسم ،
به او که عمق نگاهش را میفهمم،
به او که .....
نميخوانم و نميگويم
چون درونم هيچ بوده و تو آمدي
برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من
قصه باران آموختي
ميداني قصه باران
قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است
ونگاهم به باران تو افتاد
و
ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم
و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگبا باد
به او بگویید دوستش دارم،










+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۸/۱۶ ساعت توسط محمد ب
|
سلام.عزیزان این وبلاگ کاملا ادبی هست و با موازین جمهوری اسلامی مطابقت داره و فقط هدف اون شعر و شاعری هست ولی به هر جهت ممکنه فیلتر شه که ادرس بعدی رو برات نوشتم که الانم فعاله.من با تخلص م.ب شعر میگم اگه حساب شه.شما هم کمک کنید.به هر حال منتظر شعر ها و نظراتتون هستم.با تشکر از همه