اینم میگذره
این نیز بگذرد!!!
پادشاهی حکیم شهرش را فراخواند و از او خواست تا جمله ای برای او بنویسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد.
حکیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد فقط زمانی آن را باز کند که احساس کرد به آن نیازمند است. چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت؛ جنگی سخت که به دشواری از پس آن برمی آمدند. متاسفانه جنگ رو به شکست پیش می رفت و پادشاه خسته و درمانده بالای تپه ای به دام افتاد و در اوج ناامیدی به یاد انگشترش افتاد و آن را گشود. دید که در آن نوشته است:
"این نیز بگذرد!!!"
با خواندن این جمله جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد.
زمان برگشت به شهرش مردم جشنی برایش برپا کردند و او را غرق در گل و سرور و شادی کردند، پادشاه در پوست خود نمی گنجید.
در همین حال که احساس بزرگی و غرور او را فراگرفته بود باز به یاد انگشترش افتاد. آن را گشود و بار دیگر این جمله را خواند:
"این نیز بگذرد!!!"
سلام.عزیزان این وبلاگ کاملا ادبی هست و با موازین جمهوری اسلامی مطابقت داره و فقط هدف اون شعر و شاعری هست ولی به هر جهت ممکنه فیلتر شه که ادرس بعدی رو برات نوشتم که الانم فعاله.من با تخلص م.ب شعر میگم اگه حساب شه.شما هم کمک کنید.به هر حال منتظر شعر ها و نظراتتون هستم.با تشکر از همه