شعر من
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
سخن من نبود و نخواهد و نیست
سخن من این است
با دو چشم بسته
جوی و عمر رو به فناست
گذری در کار نیست
لحظه ها یکسان اند
بی هدف میگذرند
و تو نیز بی ثمره
این چنین میگویند
چشم را باید دوخت
دل را آتش زد
پاها بسته شوند
عاشقی باید کرد
این جنین بی حرکت
جشم را باید............ادامش باشه بعد
شاعر م.ب
شعر ناقص است
بدلیل...........
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۸/۱۹ ساعت توسط محمد ب
|
سلام.عزیزان این وبلاگ کاملا ادبی هست و با موازین جمهوری اسلامی مطابقت داره و فقط هدف اون شعر و شاعری هست ولی به هر جهت ممکنه فیلتر شه که ادرس بعدی رو برات نوشتم که الانم فعاله.من با تخلص م.ب شعر میگم اگه حساب شه.شما هم کمک کنید.به هر حال منتظر شعر ها و نظراتتون هستم.با تشکر از همه