بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
سخن من نبود و نخواهد و نیست
سخن من این است
با دو چشم بسته
جوی و عمر رو به فناست
گذری در کار نیست
لحظه ها یکسان اند
بی هدف میگذرند
و تو نیز بی ثمره
این چنین میگویند
چشم را باید دوخت
دل را آتش زد
پاها بسته شوند
عاشقی باید کرد
این جنین بی حرکت
جشم را باید............ادامش باشه بعد

شاعر م.ب

شعر ناقص است

بدلیل...........